خرید بک لینک
میخوام‌ بنویسم. باید بنویسم. از چاله چوله های کنده‌کاری شده تو روح و روانم باید بنویسم. اینجوریم که ؛ اگه ننویسی ، یا به کسی نگی ، اینا خفت میکنن. یه روزی تموم وجودتو میگیرنو هیچی از خودت باقی نمیمونه.خیلی میترسم برا خودم. میترسم از آسیب زدن به مو و خودم. وقتی عصبی میشم نمیتونم خودمو کنترل کنم. گاهی حتی به سرم میزنه خودمو بکشم. تو اوج عصبانیت میخوام زندگی تموم شه، ادامه نداشته باشه، قطع شه و این صحنه رو دیگه نبینم.احساس میکنم هیچکدوم از آدمای زندگیم نمیتونن ببینن چقدر عمیق خوب نیستم. نمیتونم با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:50

نگرانی مثل خوره افتاده به جونم. تا صبح همش خواب دیدم با مامان و سمی سه تایی مسافرتیم. تمام طول خواب نگرانش بودم و میخواستم خوشحال باشه و بخنده. نمیتونم تظاهر کنم خوبم وقتی میدونم اون ناراحته. نمیتونم قوی باشم؛ اصلا من خواهر ضعیف و سستیم :( ولی فقط همین ازم برمیاد. که بشینم پا به پاش گریه کنم.

نمیدونم بعد بچه چی میشه؟ اون بچه بیچاره‌ی بی‌گناه چی میشه؟

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:50

اینو یه جایی خونده بودم. یادم نیست کجا؛ ولی خیلی تو ذهنم موند و بهش فکر کردم. بعد دیدم چقدر درست! مو داره میره و از ۵ روز دیگه تنها میشم. تنها با لیلی و بیلی. اولاش به روم نمیاوردم چقدر ناراحتم، اما بعد از کمردردِ عصبی وحشتناکم، وقتی مو داشت ماساژم میداد منفجر شدم و زدم زیر گریه. دیدم چقدر ناراحتم و حتی خودم خبر نداشتم. به هر حال در روز جاری، یکم بهترم. به خودم میگم باید یاد بگیری قوی باشی. بعدها بتونی مامانِ قوی‌ای باشی که برای بچه‌هاش میگه : آره بچه‌ها. من و مو خیلی سختیا کشیدیم که این زندگیو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:50

باورم نمیشه. فکر میکنم شاید داری شوخی میکنی محمد. شاید منتظر بودی ببینی رفیقات چقدر دوسِت داشتن. حاجی جان و رضایی جان چقدر پاره شدن از خبر رفتنت بعد بیای بگی الکی بود. من باورم نمیشه دیشبی که داشتی میگفتی والیبال بگیریم بریم دو سه ساعت بعدش دیگه نباشی محمد.تف تو این دنیا که انقد پست و بی رحمه. چقدر پوچه همه چی. چقدر الکیه زندگی. خوب کردی همشو عشق کردی، هر کاری دلت خواست کردی، بعدم با عشق پر کشیدی رفتی. این دنیای سگ نمی‌ارزه به خاطر ۲ روز بیشترش از دلت بزنی.همیشه تو قلبمونی محمد هم خودت هم علی. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:50

به خودم میگفتم آروم باش. چیزی نیست. به مردم کاری ندارن. اما دیوونه وار میترسیدم. از از دست دادن دوباره میترسیدم. نمیدونم ما هیچ وقت میتونیم فراموش کنیم این روز و شبا رو اما میدونم حتی اگه یه روزی اون قدر خوشحال و آروم باشیم که خوابشو نبینیم زخم و زیلیاش تا همیشه روی روح و روانمون مونده. آدمای این سرزمین چه چیزا که ندیدن و زنده موندن. قوی نیستیم. فقط زنده ایم. دیروز که خیالم راحت تر بود مکانیسم دفاعیم خاموش شد و اندازه تمام این دوازده روز گریه کردم. نمیدونم دقیقا چرا و برای چی اما میدونم که باید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 4:50

دوس دارم اونقدری قوی باشم که دیگه نیام اینجا همش غر بزنم و گله کنم. میخوام تلاش کنم قوی، محکم و بی تفاوت باشم. به همه چیز. چرا باید بتونن منو ناراحت کنن؟ وقتی محکم باشم نمی تونن. بی تفاوتیم اذیتشون میکنه و منو محکم تر میکنه

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 13:22

از اینجا که منم، خیلی راه دور و درازی مونده ؛ اما تهِ این راه رسیدن داره. جادهی خاکی و پر چاله چولهی زندگی ، که هر چی پیشتر میری تاریکتر میشه و خطای کفش کمرنگ تر ، اما بالاخره یه روزی به مقصد میرسی. گاهی نفست میگیره ، میشینی کنار و به هیاهوی بقیه خیره میشی ؛ گم میشی. بعد از خودت میپرسی : ( وقتی منم دارم میرم ، از این بیرون همینقدر تنها و بیچاره به نظر میرسم؟! ) و بله. توام همونقدر کوچیک و درموندهای عزیزم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

چند دقیقه پیش اومدم تو تخت و مثل همیشه قبل خواب ذهنم غرق فکرای پرت و بی معنی شد؛ یهو به خودم اومدم و دیدم به دعوای چند سال پیشم با بابام دارم فکر میکنم و گریه کردم. اینکه چقدر اتفاقی که ۱۲ سال پیش افتاده میتونه یادآوریش حالمو به هم بریزه، منو میترسونه. به این فکر کردم که تو همه این سالا چقدر بابا رو دوس داشتم و بدون خشم نگاش کردم؛ چرا خشموو ازش حتی از خودم پنهون کردم؟! الان ازش خشم دارم و ناراحتم. دوسش دارم و در عین حال ازش عصبانیم. این واکنش دفاعی ذهنم بوده که همه چیو بینمون گل و بلبل نشون میداده بعد اون سالا و نمیخواسته به هیچکدوم فکر کنم. بعدش میم و بیدار کردم و براش تعریف کردم؛ چون فکر کردم برای راحت تر شدن از این حس ، باید راجع بهش حرف بزنم ، بلند ، و همزمان گریه کنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

آدمی چارهای نداره برای از دست دادههاش، به جز غصه خوردن و حسرت کشیدن. عکس دیدن و آه کشیدن. من فضای اینجور مراسمای دلمو با آهنگ برگزار میکنم؛ مثلا The Weeping Meadow پلی باشه، عصر یا شب باشه، تنها باشم، و تنهایی برای خودم غصه بخورم؛ غصهی از دست دادههامو.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 13:49

کاش میشد یه مدت برم توی کوه زندگی کنم، موکا و بچه هاشم میبردم. از آدما بدم میاد.از رفتاراشون.از خودم که اون رفتارا رو خودمم دارم ، اما کاش میشد نداشتم.اگه میشد دوس نداشتم دیگه ببینمشون ، یا باهاشون حرفی بزنم. برای موکا جا میذاشتم تو  خونَم توی کوه و همونجا چارتایی زندگی میکردیم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 9:27

کاش زبانِ مشترکی بود.چیزی که تمامِ آنچه در تومیگذرد منتقل میکرد ، فرقی نداشت مخاطب گربهی نارنجی است یا آدمی که سالها پای درد و دلت بوده. هرگز و تاکید میکنم هرگز ، تمامِ چیزی که درون حفرهی سینهات نشسته را هیچ موجود دیگری نمیتواند داشته باشد. 

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 9:27

شامل دعوا ، گریه ، خشم ، پرتاب کردن چیز میز به سمت هم، غم و غصه ، بازم گریه ، و کلی فحشای آبدار که دلت میدی.اما خب جزیی از زندگیه.باید بپذیریش ، باید با عادی شدنِ خیلی چیزا تو زندگی کنار بیای ؛ میدونم دوس نداشتنیه :( ولی برای زنده موندن باید.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 9:27

گاهی گمت میکنم.وقتی گم میشی نگران میشم.آشفته و مضطربم.نمیدونم چم میشه.به ثانیه از دست آدما ناراحت میشم.طول میکشه گاهی که یادم بیاد دارمت.گوشه ذهنم دست میکشم و پیدات میکنم.تو برام میخونی و من میشنوم و همه چی یادم میاد.هر چی که بم گفته بودی.هرچی که گفتی و یادم میاد.دیگه خوبم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 10:50

گفته بودم انسان چقدر ذاتا تنهاست؟ آره فک کنم گفته بودم.اما بعضی وقتا این حقیقت بدجوری آزار دهنده میشه. هرچقدرن دورمون شلوغ باشه ، ما موجودات عمیقا تنهایی هستیم.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 10:50

همه آدما حرفایی دارن که هیج وقت نمیتونن بزنن.بعضیا با سیگاراشون دودشون میکنن ، بعضیا لای خطای مبهم نقاشی گمشون میکنن ، بعضیا تو دلشون قلمبه میشه و یهو داد میزننشون و میزیزن بیرون ، بعضیای دیگه میشینن مینویسنشون. به این چیزا که فک میکنم ، به نظرم خیلی دردمند میایم.آدمای بیچاره ای هستیم که همش دنبال یه راه چاره میگردیم.دنبال راه فرار برای بهتر شدن وضعیت فعلیمون.

برچسب: نویسنده: النا محبی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 10:50

صفحه بندی