میخوام بنویسم. باید بنویسم. از چاله چوله های کندهکاری شده تو روح و روانم باید بنویسم. اینجوریم که ؛ اگه ننویسی ، یا به کسی نگی ، اینا خفت میکنن. یه روزی تموم وجودتو میگیرنو هیچی از خودت باقی نمیمونه.
خیلی میترسم برا خودم. میترسم از آسیب زدن به مو و خودم. وقتی عصبی میشم نمیتونم خودمو کنترل کنم. گاهی حتی به سرم میزنه خودمو بکشم. تو اوج عصبانیت میخوام زندگی تموم شه، ادامه نداشته باشه، قطع شه و این صحنه رو دیگه نبینم.
احساس میکنم هیچکدوم از آدمای زندگیم نمیتونن ببینن چقدر عمیق خوب نیستم. نمیتونم با هیچکس در میونش بذارم. بلدم یه نقاب موجه بزنم و همشونو گول بزنم، اما گاهی دیگه هیچ حسی ندارم. مطلقا هیچ حسی در من زنده نیست.
برچسب:
نویسنده: النا محبی