بنویس
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 4:50
میخوام بنویسم. باید بنویسم. از چاله چوله های کندهکاری شده تو روح و روانم باید بنویسم. اینجوریم که ؛ اگه ننویسی ، یا به کسی نگی ، اینا خفت میکنن. یه روزی تموم وجودتو میگیرنو هیچی از خودت باقی نمیمونه.خیلی میترسم برا خودم. میترسم از آسیب زدن به مو و خودم. وقتی عصبی میشم نمیتونم خودمو کنترل کنم. گاهی...
بیرون از داستان دیگری
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 4:50
نگرانی مثل خوره افتاده به جونم. تا صبح همش خواب دیدم با مامان و سمی سه تایی مسافرتیم. تمام طول خواب نگرانش بودم و میخواستم خوشحال باشه و بخنده. نمیتونم تظاهر کنم خوبم وقتی میدونم اون ناراحته. نمیتونم قوی باشم؛ اصلا من خواهر ضعیف و سستیم :( ولی فقط همین ازم برمیاد. که بشینم پا به پاش گریه کنم. نمیدون...
زندگی یعنی از دست دادن متناوبِ چیزهایی که دوستشان داری
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 4:50
اینو یه جایی خونده بودم. یادم نیست کجا؛ ولی خیلی تو ذهنم موند و بهش فکر کردم. بعد دیدم چقدر درست! مو داره میره و از ۵ روز دیگه تنها میشم. تنها با لیلی و بیلی. اولاش به روم نمیاوردم چقدر ناراحتم، اما بعد از کمردردِ عصبی وحشتناکم، وقتی مو داشت ماساژم میداد منفجر شدم و زدم زیر گریه. دیدم چقدر ناراحتم و...
در سوگِ تو، محمد
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 4:50
باورم نمیشه. فکر میکنم شاید داری شوخی میکنی محمد. شاید منتظر بودی ببینی رفیقات چقدر دوسِت داشتن. حاجی جان و رضایی جان چقدر پاره شدن از خبر رفتنت بعد بیای بگی الکی بود. من باورم نمیشه دیشبی که داشتی میگفتی والیبال بگیریم بریم دو سه ساعت بعدش دیگه نباشی محمد.تف تو این دنیا که انقد پست و بی رحمه. چقدر ...
آهای حرومزاده ها. من هنوز زنده ام
-
تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 4:50
به خودم میگفتم آروم باش. چیزی نیست. به مردم کاری ندارن. اما دیوونه وار میترسیدم. از از دست دادن دوباره میترسیدم. نمیدونم ما هیچ وقت میتونیم فراموش کنیم این روز و شبا رو اما میدونم حتی اگه یه روزی اون قدر خوشحال و آروم باشیم که خوابشو نبینیم زخم و زیلیاش تا همیشه روی روح و روانمون مونده. آدمای این سر...
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 13:22
دوس دارم اونقدری قوی باشم که دیگه نیام اینجا همش غر بزنم و گله کنم. میخوام تلاش کنم قوی، محکم و بی تفاوت باشم. به همه چیز. چرا باید بتونن منو ناراحت کنن؟ وقتی محکم باشم نمی تونن. بی تفاوتیم اذیتشون میکنه و منو محکم تر میکنه
سلام به اندوهی که گمان میکنی هرگز تمام نمیشود
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 13:49
از اینجا که منم، خیلی راه دور و درازی مونده ؛ اما تهِ این راه رسیدن داره. جادهی خاکی و پر چاله چولهی زندگی ، که هر چی پیشتر میری تاریکتر میشه و خطای کفش کمرنگ تر ، اما بالاخره یه روزی به مقصد میرسی. گاهی نفست میگیره ، میشینی کنار و به هیاهوی بقیه خیره میشی ؛ گم میشی. بعد از خودت میپرسی : ( وقتی منم ...
حفرههای آدمی
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 13:49
چند دقیقه پیش اومدم تو تخت و مثل همیشه قبل خواب ذهنم غرق فکرای پرت و بی معنی شد؛ یهو به خودم اومدم و دیدم به دعوای چند سال پیشم با بابام دارم فکر میکنم و گریه کردم. اینکه چقدر اتفاقی که ۱۲ سال پیش افتاده میتونه یادآوریش حالمو به هم بریزه، منو میترسونه. به این فکر کردم که تو همه این سالا چقدر بابا رو...
در ستایش چیزهای از دست رفته
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 13:49
آدمی چارهای نداره برای از دست دادههاش، به جز غصه خوردن و حسرت کشیدن. عکس دیدن و آه کشیدن. من فضای اینجور مراسمای دلمو با آهنگ برگزار میکنم؛ مثلا The Weeping Meadow پلی باشه، عصر یا شب باشه، تنها باشم، و تنهایی برای خودم غصه بخورم؛ غصهی از دست دادههامو.Adblock test (Why?)
از طرف کسی که آدم گریز شده
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 9:27
کاش میشد یه مدت برم توی کوه زندگی کنم، موکا و بچه هاشم میبردم. از آدما بدم میاد.از رفتاراشون.از خودم که اون رفتارا رو خودمم دارم ، اما کاش میشد نداشتم.اگه میشد دوس نداشتم دیگه ببینمشون ، یا باهاشون حرفی بزنم. برای موکا جا میذاشتم تو خونَم توی کوه و همونجا چارتایی زندگی میکردیم.Adblock test (Why?)
برای تمام سرهای درگم
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 9:27
کاش زبانِ مشترکی بود.چیزی که تمامِ آنچه در تومیگذرد منتقل میکرد ، فرقی نداشت مخاطب گربهی نارنجی است یا آدمی که سالها پای درد و دلت بوده. هرگز و تاکید میکنم هرگز ، تمامِ چیزی که درون حفرهی سینهات نشسته را هیچ موجود دیگری نمیتواند داشته باشد. Adblock test (Why?)
بخشهای دوست نداشتنی زندگی
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 9:27
شامل دعوا ، گریه ، خشم ، پرتاب کردن چیز میز به سمت هم، غم و غصه ، بازم گریه ، و کلی فحشای آبدار که دلت میدی.اما خب جزیی از زندگیه.باید بپذیریش ، باید با عادی شدنِ خیلی چیزا تو زندگی کنار بیای ؛ میدونم دوس نداشتنیه :( ولی برای زنده موندن باید.Adblock test (Why?)
کوکو ؛ پرنده کوچک ذهنم
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
گاهی گمت میکنم.وقتی گم میشی نگران میشم.آشفته و مضطربم.نمیدونم چم میشه.به ثانیه از دست آدما ناراحت میشم.طول میکشه گاهی که یادم بیاد دارمت.گوشه ذهنم دست میکشم و پیدات میکنم.تو برام میخونی و من میشنوم و همه چی یادم میاد.هر چی که بم گفته بودی.هرچی که گفتی و یادم میاد.دیگه خوبم.
از اندرونی
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
گفته بودم انسان چقدر ذاتا تنهاست؟ آره فک کنم گفته بودم.اما بعضی وقتا این حقیقت بدجوری آزار دهنده میشه. هرچقدرن دورمون شلوغ باشه ، ما موجودات عمیقا تنهایی هستیم.
از دل بر آمده
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
همه آدما حرفایی دارن که هیج وقت نمیتونن بزنن.بعضیا با سیگاراشون دودشون میکنن ، بعضیا لای خطای مبهم نقاشی گمشون میکنن ، بعضیا تو دلشون قلمبه میشه و یهو داد میزننشون و میزیزن بیرون ، بعضیای دیگه میشینن مینویسنشون. به این چیزا که فک میکنم ، به نظرم خیلی دردمند میایم.آدمای بیچاره ای هستیم که همش دنبال ی...
از پشت پیانو
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
من سعی میکنم تا جایی که بادم میاد خوابامو بنویسم.دیشب خواب دیدم با یه پسری که هیچ وقت ندیده بودمش پشت پیانو نشستم و اون میزنه و من باش میخونم.واسم آهنگایی که دوس داشتمو میزد و من چقد راضی بودم اون لحظه ها.
کاش صبح نشه
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
بعضی شبا آدمو تو خودشون میکُشن.تو دیگه هیج وقت از اون شب زنده بیرون نمیری.تصمیمای مهم اکثرا تو همین شبای کشنده گرفته میشن.کُشته شدم شاید.
از سری خوابای عجیب
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
صبحی که نیمه خواب بودم ، تو همون ناراحتیِ ناشی از دفوای شب قبلش با دوقلوها ، ساعت و دیدم که ۱۰ و نشون میده ؛ بعد تو ذهنم این اومد : ساعت ۱۰ خدا بغلتون میکنه. ینی هر روز وقتی ساعت میاد رو ۱۰ خدا تموم بنده هاشو بغل میگیره محکم.
در ادامه خوابهایی که نمیخوام یادم برن
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 10:50
خواب مادرجونو دیدم.من و مامان و چنتا از خاله ها تو اتاق تی وی دراز کشیده بودیم. یهو من مادرجونو دیدم بم گفت چادر نمازشو بدم بش.بعد من گفتم مادر جون تو اینجایی؟ هی به بقیه میگفتم شما مادرجونو میبینین؟ اونا نمیدیدنش.من گریه میکردم و میگفتم مادر جون اینجاس. بعد بوسم کرد بغلم کرد.
به هر حال ؛ همینه زندگی
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:08
هیچ آدمی ، ممکن نیست طی چند سال تغییر نکنه. این از ویژگیای آدماست ، رشد کردن. ینی چند سال که بگذره ممکنه برگردی عقب ببینی چقد فرق داری با اونی که بودی. تک تک آدمای دور و برت و نگا میکنی ، بشون دقیق می