حرفایی که هیچ وقت گفته نمیشن
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:08
میبینی بزرگ شدی ؟ کی باورش میشه پس فردا میخوای دفاع کنی اصن؟ حتی واسه منم هنوز دبیرستانی هستی و داری ورجه وورجه میکنی. کی وقت کردی انقد آدم بشی؟ به هر حال مبارکت باشه نووو
Cyclist Waltz
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:08
امروز یه جایی خوندم روزانه نویسی باعث میشه ادم احساساتشو بیان کنه و غم و غصه کمتری بخوره.میخوام هر وخ یه غبار غصه ای چیزی اومد نشست رو قلبم، بیام الکی چار تا کلمه بنویسم که بهتر شم. مث همین الان.
در قرنطینه
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 2:08
آدم ، اشتباهی محبت میکنه.به آدمای اشتباه ، به طرز اشتباه.طول میکشه تا بعد از آزمون و خطا یاد بگیره به کی و چطوری محبت کنی که نشکنه قلبت.
سمفونی مردگان
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 21:51
از پریروز دارم این سمفونی مردگانِ شاهکارو میخونم و نگم که چقدرررر تحت تاثیرم.شخصیت دیوونه کننده آیدین ، قلم دلنشینش که انگار ۱۰۰ ساله پای صحبت نویسنده نشستی و واست آشناست ، اون نیمه تاریک داستان ؛ اورهانم لذت بخشه حتی.فک میکنم با اختلاف بهترین رمانیه که خوندم.
برای زمانِ رَونده
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:03
آدمیزاد غصه میخوره از گذشت زمان.فک میکنه چرا زمان میگذره ، چرا پیر میشه ، چروک میشه و خمود ، چرا بیست سال بعد که برمیگرده عکساشو میبینه جای خیلی چیزا توی قلبش خالی شده و نمیدونه با اونهمه جای خالی چیکارکنه.دلش میخواد همیشه همه چی همینجوری بمونه ؛ عین یه قاب عکس.
بارهای بار بخوان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
من میدونم که " انسان در اوج خواستن نمیخواهد.در اوج تمنا نمیخواهد."میدونم دلیلِ اینهمه انکار ذهنمو.میدونم چرا حتی از فک کردن بش فرار میکنه.میدونم برام شده یه غول خیلی بزرگ.ولی اجازه نمیدم هیچی بترسونه ذهنمو.نمیذارم چیزی برام تابو بشه.باید خودمو وادار کنم باش مواجه شم.هر چقد بیشتر دوری کنی ، فرار کنی ...
قصهی امشب
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
دراز کشیدم تو تاریکی.زل زدم به سیاهی و قصه گوش میکنم.قصه های شاه پریون.
Particle IV
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
امشب ، آدمِ دلتنگیم.دلم تنگ شده ولی نمیدونم واسه کی.شایدم میدونم و دوس دارم به روم نیارم.خلاصه که پاییزِ سختی تو راه داری نوش.میگذره ولی.ممکنه یکم سردتر باشه از پاییزای قبلی.ممکنه سوزِ سرماش بیشتر بشینه به استخونات.ممکنه تنهایی واست خیلی سخت باشه.اما میگذره.چیزِ سختیه این زندگی.پیچیدست.گنگه.سخته.
لطفا صُبح نشو
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
دلم نمیخواد باز اسباب اثاثیه به دوش بکشم :( ولی مجبورم.باید فردا صبح برم.دلم میخواد بمونم اینجا.یه گوشه ی کوچیکی پیدا کنم برم مچاله شم.دوس ندارم برم :(دوس ندارممم.
برای شبهای خوابگاه
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
فک میکنم دارم تو مسیر درستی قدم برمیدارم.نمیدونم.فقط فک میکنم.دلم میخواد ایده های ذهنمو عملی کنم.دلم میخواد مغزمو پهن کنم کف زمین و بتونم هر قسمتیشو میخوام واقعی کنم.این فکرا از مزیتای خوابگاس فک میکنم.مزیت شبای ساکت خوابگاه,.پ.ن: دوست عزیز ؛ نمیتونم کامنت بذارم واست.نمیدونم مشکلش چیه :))
The Harp Song
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
من بعضی وقتا به خودم جایزه میدم.واسه خودم چیز میزای فانتزی کوچیکی که دوس دارم میگیرم.امشب یه تمِ گوگولی گرفتم که روش اینو نوشته بزرگ : Travle around the world.بهمن که تموم شه دانشگاه ، تا اولای عید م
چیز میزهای این وقت عصری
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
دلم ؛ دلِ کوچیکم ، من مراقبتم.نمیذارم به خودت صدمه بزنی.میدونم الان چقد حساس شدی.مث یه بچهی ۲ سالهای.باید مدام چشام بهت باشه که کار اشتباهی نکنی که دوتامون به دردسر بیفتیم.
به میخانه امامی مست خفته ست...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
لحظه هایی از زندگی هستن که آدم فک نمیکنه اینا میتونن جزیی از زندگی باشن.لحظه های خیلی خوشحال ، خیلی ناراحت ، وقتی خیلی خوابت میاد ، وقتی شرایط خیلی خوبه ،وقتی سردرگمی...من تازگی فک میکنم همه چیو خواب میبینم.همه چی برام آشناست و نمیفهمم زندگیه نه خواب.گیجم ، گمم.پیدا شو ، بیدار شو.
چیزای حال خوب کنِ من
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
۱.لاک قرمز۲.کیک خونگی۳.بغلِ گرم مامان۴.خرید کردن۵.سینما۶.کتابِ خوب۷.دوستام۸.حمام سر حوصله۹.آواز خوندن۱۰.عکس و عکاسی۱۱.بارووون۱۲.دوختن۱۳.چااای۱۴.خط چشم تمیز۱۵.حرف زدنای پچ پچی با خدا
Famous Blue Raincoat
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:00
امشب ، هوای دلم نیمه ابریه.بعد از مدتها احساس تنهایی کردم و چپیدم تو غارم.غار نمناک تاریک خودم.آره.آدم عمیقا تنهاست.وانمود میکنه که نیست.که دورش پره ، شلوغه.اما ای آدم ساده ، تو خیلی تنهایی.لحظه هایی از زندگی هست ، که حتی یارِ آدمی ، مادر آدمی و هرکسی که خیلی بش نزدیکه نمیتونه توی اون لحظه ها همراهی...
دستمو ول نکن
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 15:06
اگه قرار نیس آدما به خاطر عشق زندگی کنن ، اگه قراره برای هر چیزی عشقو زیر ما بذارن اصن چرا آفریده شده؟
قولِ دوازهم اردیبهشت ؛ بین من و توعه خدا
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 15:06
خدایا امروز میخوام ازت یه قول بگیرم.من منتظر میمونم و صبر میکنم.درد دوری و دل شکستگیمو تحمل میکنم.شبا به زور خودمو میخوابونم و ازت میخوام برش گردونی.با خونوادش برش گردون.جوری که راضی باشن و برگرده و همه چیو درست کنه.حتی چند سال بعد ، برمیگردم اینجا و قولمونو مرور میکنم.خدایا میخوام از همین امشب که ق...
مرا کیفیت چشم تو کافیست
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 15:06
احساس میکنم به هیچی نمیرسم.هرچی تلاش میکنم هیچیزی تغییر نمیکنه.هیچی نمیخواد بهتر شه.قراره همه چی همینجوری بمونه و من ، باور نمیکنم.
کبوتر قشنگم پر کشید و رفت
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 15:06
مادرجون من ؛ دلم برات تنگ میشه.دلم برا صدات و دستات و بغلت تنگ میشه.حتی دلم تنگ میشه بت غذا بدم.مراقب خودت باش.به امید دیدار...
برای شب
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 15:06
این روزا احساس آدمیو دارم که گم شده ؛ که میدونه گم شده ولی سعی میکنه با قطب نما و چیزای کمی که واسش مونده راهو پیدا کنه.گاهی خسته میشه و دست میکشه و میخواد همونجا بمونه تا بمیره.اما یکم بعدتر به خودش میگه "باید بلند شی و راهتو پیدا کنی.تو فقط خودتو داری.هیچ کسِ دیگه نمیتونه کمکت کنه.فقط و فقط تو"خست...